پستچی محلمان مرده ... میدانم ..!
و گرنه من مطمئنم هنوز برایم نامه می نویسی
گاهی وقتها توحرفها و توخواسته هات فقط دنبال یه نشونه مثبتی و هیچی نمی خوای فقط یه کلمه مثبت یه جواب که دلتو بهش خوش کنی ... ولی معمولا اون جواب فقط دلتو میشکنه... و هربار احمقانه با اینکه میدونی نتیجه جز دل شکستن تو نیست باز تکرارش می کنی
زمانی** که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب
هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و
طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان
زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی
پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم
آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!
در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت
دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم
نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا
میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها
را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت
ها از پدرم عذرخواهی می کرد
و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای
خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا
واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در
سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر
شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود .
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد
زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا
سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت،
خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:
"عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از
دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و
آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز
زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید
حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد،
قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه
فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و
زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند
بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست
نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را
تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را
نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در
همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد
و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار
سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم،
اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
یادمه ادبیات دبیرستان درسی داشتیم نامه یه دانشمند به آقا محمدخان قاجار یا عنوان: اگر می خواهی برمردم حکومت کنی آنها را فقیر و بی سواد نگه دار
امروز رفتم دفتر نظام پزشکی برای گرفتن مجوز کار در یک درمانگاه شهری
منشی گفت: آقای دکتر گفتن تا اطلاع ثانوی مجوز نمیدن
- چرا؟
- نمیدونم
- آخه به چه دلیل؟
- همین جوری!!!
- تا کی؟
- معلوم نیست
- حالا من باید چی کار کنم؟
- پیگیری کنید تا وقتی که بخوان مجوز بدن!!!!!
پ.ن: کسی کلاس آشپزی یا سفره آرایی با نازلترین قیمت با تخفیف ویژه پزشکان بیکار سراغ داره؟!!!
تو بخش روانپزشکی از یه بیمار روانی که صدهابار اقدام به خودکشی کرده بود همه چی رو قایم می کردن حتی بهش یه لیوان آب نمیدادن. وقتی به استاد اعتراض کردم که آخه با یه لیوان آب مگه می خواد چیکار کنه؟ گفت اینجور بیمارا با یه نصفه لیوان اب هم خودشونو خفه میکنن و باید تازمان درمان کامل افسردگیش حواسمون باشه اقدام به خودکشی نکنه.
امروز تومطب دندانپزشکی وقتی دکتر داشت دندونمو پر می کرد تازه فهمیدم که آدمیزاد چقدر راحت با یه قاشق آب هم غرق !! می شه!!
پ.ن: آقای دکتر دندانپزشک عزیز وقتی می بینی مریضت زیر دستت بنفش شده و داره دست و پا میزنه فقط به نازنازی بودنش فکر نکن آدمها وقتی خفه میشن هم دست وپا میزنن. یه نگا به اون ساکشن خراب تو دهن مریضت بکن لطفا.
قیافه من وقتی دکتر ازم پرسید: مگه درد داری؟!!! دیدنی بود!!!
یادته گفته بودی دیگه نمی ذاری جمعه ها اینجا تنها بمونم؟!
من اینجا تنهام و ... تو....
امروز آخرین کشیک دوره طرح من تو این شهر روزی که برای اولین بار وسایلم رو اوردم تو این خونه تنها بودم و حالا که دارم از این شهر میرم هم احساس تنهایی داره دیوونم میکنه. تو این 2 سال تو این شهر کوچیک خیلی اذیت شدم خیلی سختی کشیدم ولی بازم اینجا رو دوست دارم جدا شدن از این درمتنگاه از پانسیون اینجا که مثل خونم درستش کردم برام از هرکاری سختتره
شب یلدای امسال با شب یلدای پارسال هیچ فرقی نداره من امسال هم اینجا تنهام مثل پارسال. میز چیده شده شام سالاد میوه های تزیین شده هندونه اجیل تخمه انارهای قرمز پشمک شیرینی دیوان حافظ همه جلو روم و من بی میل به همشون از پنجره به خیابون ساکت مه الود نگاه میکنم و تو آسمون مه آلودی که باعث شد همه پروازها کنسل بشه و من امشب تنها بمونم, دنبال ماه می گردم
امروز وقتی به گلدون خالی عروس ام نگاه می کردم یادم افتاد روزی که کلی گل ریز سفید و صورتی داده بود و من از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم روزی که پیرزن مریض فشارخونی همیشگی بدون اینکه از من حتی اجازه بگیره یهو گفت: من این گلتو دوست دارم چند شاخه اش رو میبرم خونه واسه خودم بکارم و یهو شروع کرد به شکستن شاخه هاش و من... و من... ومن... با هرصدای تق شکستن شاخه های گلم احساس می کردم قلبم رو چنگ میزنه... حالا منی که عاشقانه بزرگت کردم تو این روزهای آخر طرح با حسرت به خاک گلدون زل میزنم شاید که معجزه بشه...
بعضی حالات هستن که هیچ ربطی به اینکه کی هستی چیکاره ای ندارن مدرک موقعیت شغل مقام نمی شناسه فقط مربوط به زن بودنته و احساسات و توقعاتت. بغضی که توگلوت گیر کرده و با هزار لیتر آب هم پایین نمیره بغضی که میدونی غیرمنطقیه ولی تو هم یه زنی و خواسته هایی داری مثل همه زنها. دلت نمی خواد شرایطو درک کنی دلت می خواد غیرمنطقی باشی و وا سه اونچه که حقت بود بهت بدن گریه کنی...
ظهر بعد از تموم شدن یه جلسه طولانی خسته و بی حال برگشتم درمانگاه که 2 روز تعطیل کشیک بمونم . مثل همیشه اول رفتم تو مطب به گلدونام سر بزنم و بهشون آب بدم. با دیدن اون صحنه حتی نتونستم داد بزنم گلدون عزیز یخ زده ام رو از جلو پنجره باز مونده برداشتم و بردم کنار بخاری ... پله ها رو رفتم بالا و تو اتاقم با گرمی اشک رو گونه ام رفتم زیر پتو... گل عروسم مرد .
پ.ن : به همین راحتی با اشتباه مستخدم درمانگاه که تو شب برفی پنجره مطب منو باز گذاشته بود و تا صبح گلدونهای من با سرمای شدید جنگیده بودن
من جدی جدی استاد شدماااااااا
امروز باهام تماس گرفتن و گفتن درس خدمات بهداشتی رو به دانشجوهای دوره کارشناسی قبول میکنم تدریس کنم یا نه؟ که منم گفتم : بله !!
90/8/11
امروز یکی از مریضهام ( طبق معمول یه پیرزن!! ) بهم تبریک گفت با ارزوی خوشبختی و البته سوال مهمتر اینکه شوهرت چیکارست؟ دکتره؟
- مرسی حاج خانم نه مهندسه
من دعا میکردم تو با یکی از همینجا ازدواج کنی که بمونی اینجا که اونم نشد خوب اینجا هم مهندس داشت دیگه!!
یک لبخند تنها جوابی بود که میشد بهش داد. مریض همیشگی من حاج خانم افسرده تنهای من کاش می فهمیدی که چقدر با این حرفت ناراحتم کردی کاش حس خودخواهی رو وارد تبریک ازدواج من نمی کردی. کاش عشق منو با چیزای دیگه نمی سنجیدی...
دعای اون پیرزن در مورد نامزد خوشگل که یادتونه؟
....
فکر کنم داره برآورده می شه...
پیرمرد با اسپاسم کمر رو معاینه کردم موقع نوشتن نسخه گفت: از اون امپول بزرگ ها ننویسا پوکی استخوان میاره !
من: چشم!
- چند تا از اون امپول کوچیکا بنویس.
- چشم!
- از اون قرص قرمز ها بنویس با دو تا امپول مسکن
- چشم!
قرص کلسیم بنویس
- چشم!
- اگه میخوای برا کمردردم پماد بنویسی از اون وکیس ها ( ویکس!) ننویس بوش خیلی بده پمادی بنویس که بوش خوب باشه یا بو نداشته باشه
من در حال اجرای مو به موی اوامر آقا : چشم حاج آقا
- البته تو دکتری ها !! هرچی خودت صلاح میدونی بنویس . من که نباید به تو بگم!!!!

پ ن: به جون خودم هرچی که گفت دقیق همونو واسش نوشتم
از مریض با شکایت دل درد پرسیدم: امروز نهار چی خوردی؟
گفت: غذا !!!!
مطالب قدیمی تر »
