امروز آخرین کشیک دوره طرح من تو این شهر روزی که برای اولین بار وسایلم رو اوردم تو این خونه تنها بودم و حالا که دارم از این شهر میرم هم احساس تنهایی داره دیوونم میکنه. تو این 2 سال تو این شهر کوچیک خیلی اذیت شدم خیلی سختی کشیدم ولی بازم اینجا رو دوست دارم جدا شدن از این درمتنگاه از پانسیون اینجا که مثل خونم درستش کردم برام از هرکاری سختتره
شب یلدای امسال با شب یلدای پارسال هیچ فرقی نداره من امسال هم اینجا تنهام مثل پارسال. میز چیده شده شام سالاد میوه های تزیین شده هندونه اجیل تخمه انارهای قرمز پشمک شیرینی دیوان حافظ همه جلو روم و من بی میل به همشون از پنجره به خیابون ساکت مه الود نگاه میکنم و تو آسمون مه آلودی که باعث شد همه پروازها کنسل بشه و من امشب تنها بمونم, دنبال ماه می گردم
امروز وقتی به گلدون خالی عروس ام نگاه می کردم یادم افتاد روزی که کلی گل ریز سفید و صورتی داده بود و من از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم روزی که پیرزن مریض فشارخونی همیشگی بدون اینکه از من حتی اجازه بگیره یهو گفت: من این گلتو دوست دارم چند شاخه اش رو میبرم خونه واسه خودم بکارم و یهو شروع کرد به شکستن شاخه هاش و من... و من... ومن... با هرصدای تق شکستن شاخه های گلم احساس می کردم قلبم رو چنگ میزنه... حالا منی که عاشقانه بزرگت کردم تو این روزهای آخر طرح با حسرت به خاک گلدون زل میزنم شاید که معجزه بشه...
بعضی حالات هستن که هیچ ربطی به اینکه کی هستی چیکاره ای ندارن مدرک موقعیت شغل مقام نمی شناسه فقط مربوط به زن بودنته و احساسات و توقعاتت. بغضی که توگلوت گیر کرده و با هزار لیتر آب هم پایین نمیره بغضی که میدونی غیرمنطقیه ولی تو هم یه زنی و خواسته هایی داری مثل همه زنها. دلت نمی خواد شرایطو درک کنی دلت می خواد غیرمنطقی باشی و وا سه اونچه که حقت بود بهت بدن گریه کنی...
ظهر بعد از تموم شدن یه جلسه طولانی خسته و بی حال برگشتم درمانگاه که 2 روز تعطیل کشیک بمونم . مثل همیشه اول رفتم تو مطب به گلدونام سر بزنم و بهشون آب بدم. با دیدن اون صحنه حتی نتونستم داد بزنم گلدون عزیز یخ زده ام رو از جلو پنجره باز مونده برداشتم و بردم کنار بخاری ... پله ها رو رفتم بالا و تو اتاقم با گرمی اشک رو گونه ام رفتم زیر پتو... گل عروسم مرد .
پ.ن : به همین راحتی با اشتباه مستخدم درمانگاه که تو شب برفی پنجره مطب منو باز گذاشته بود و تا صبح گلدونهای من با سرمای شدید جنگیده بودن
من جدی جدی استاد شدماااااااا
امروز باهام تماس گرفتن و گفتن درس خدمات بهداشتی رو به دانشجوهای دوره کارشناسی قبول میکنم تدریس کنم یا نه؟ که منم گفتم : بله !!
90/8/11
امروز یکی از مریضهام ( طبق معمول یه پیرزن!! ) بهم تبریک گفت با ارزوی خوشبختی و البته سوال مهمتر اینکه شوهرت چیکارست؟ دکتره؟
- مرسی حاج خانم نه مهندسه
من دعا میکردم تو با یکی از همینجا ازدواج کنی که بمونی اینجا که اونم نشد خوب اینجا هم مهندس داشت دیگه!!
یک لبخند تنها جوابی بود که میشد بهش داد. مریض همیشگی من حاج خانم افسرده تنهای من کاش می فهمیدی که چقدر با این حرفت ناراحتم کردی کاش حس خودخواهی رو وارد تبریک ازدواج من نمی کردی. کاش عشق منو با چیزای دیگه نمی سنجیدی...
دعای اون پیرزن در مورد نامزد خوشگل که یادتونه؟
....
فکر کنم داره برآورده می شه...
پیرمرد با اسپاسم کمر رو معاینه کردم موقع نوشتن نسخه گفت: از اون امپول بزرگ ها ننویسا پوکی استخوان میاره !
من: چشم!
- چند تا از اون امپول کوچیکا بنویس.
- چشم!
- از اون قرص قرمز ها بنویس با دو تا امپول مسکن
- چشم!
قرص کلسیم بنویس
- چشم!
- اگه میخوای برا کمردردم پماد بنویسی از اون وکیس ها ( ویکس!) ننویس بوش خیلی بده پمادی بنویس که بوش خوب باشه یا بو نداشته باشه
من در حال اجرای مو به موی اوامر آقا : چشم حاج آقا
- البته تو دکتری ها !! هرچی خودت صلاح میدونی بنویس . من که نباید به تو بگم!!!!

پ ن: به جون خودم هرچی که گفت دقیق همونو واسش نوشتم
از مریض با شکایت دل درد پرسیدم: امروز نهار چی خوردی؟
گفت: غذا !!!!
همیشه با شروع پاییز دلم می گرفت و افسرده می شدم ولی امسال یه حس جدید دارم حسرت حسرت حسرت دلتنگی دلتنگی برای دوران مدرسه برا دوران دانشجویی... دنیای کار که اینقدر براش خودمو کشتم دنیایی که فکر می کردم سرشار از راحتی و بی خیالیه جز تنهایی جز سختی و دلتنگی برام چیزی نداشت. چقدر دلم برای همکلاسیام برا هم دانشکده ایهام تنگ شده ...
کلاس اولیها امسال با کلی آرزوی خوب براتون تو دلم و با حسرت گذشته ی از دست رفته تماشاتون می کنم...
معمولا وقتی بچه مریض بدعنق به پستم می خوره سعی می کنم با حوصله و ناز کشیدن ترس بچه رو از دکتر کمتر کنم و دقیقا لحظه ای که احساس می کنم ممکنه کمی موفق بشم والدین بچه تهدیدش من کنن : اگه گریه کنی دکتر آمپول می زنه ها!!!
شنیدن جمله همان و جیغ بنفش بچه همان و زحمات من به باد رفتن همان!!......
امروز یه جمله از یه دوست منو ترسوند. وقتی پسرشو از وجود دکتر (من) تو جمع ترسوند با خنده بهم گفت: چه احساسی داری تموم بچه های دنیا رو ازت می ترسونن؟
گلدونهام که یادتونه؟
یه کشفی کردم ، این کاملا درسته که گلها عشق رو میفهمن. گلها با حرف زدن ،با نوازش ، با محبت شما بهتر رشد میکنن ولی واویلا ست وقتی که گلها حس حسادتشون فوران کنه! دیگه عمرا 1 میلیمتر رشد کنن تازه بعضی وقتها از شدت حسادت مریض هم میشن!
مثل گلهای من که اینروزها تحمل احساسات منو ندارن...
با تو هوس عاشقی کردم معنی عشقو تجربه کردم
بی تو برای تو گریه کردم من قلبمو به تو هدیه کردم
چند وقت پیش یه کارگر کارخونه شیشه اورده بودن که گوشش رو شیشه بریده بود وکلی رو پیوند وبخیه گوش زحمت کشیدم وقتی بعد از 5 ساعت متوالی خم شدن رو ست بخیه بالاخره تونستم کمرم رو راست کنم پرستار پرسید: آخه خانم دکتر من محل بریدگی و شرح عمل رو چی بنویسم؟ گفتم :بنویس گوش راست از کف دست به سر پیوند زده شد.
یکی از همکارا تعریف می کرد ، یه آقایی با یکی دعواش میشه میره گوش طرف رو میبره میذاره تو جیبش و پس نمیده!!
حالا تصور کنید پزشک اورژانس راه افتاده دنبال طرف التماس میکنه تورو خدا اون گوش رو بده تا وقتش نگذشته به کله مریض بخیه بزنم و طرف قبول نمی کنه و میگه پولدارم میخوام دیه اش رو بدم!!
مهربانی را از کودکی آموختم که میخواست با آبنبات کوچکش آب دریا را شیرین کند.
دختری دلش شکست
رفت و هرچه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هرچه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه ی زباله ریخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به
خانه برد
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است.
عرفان نظرآهاری
امروز یه پیرزن مثل همه مریضها موقع خداحافظی برام دعا کرد ولی یه دعای خاص!
گفت: انشالله یه نامزد خوشگل گیرت بیاد !!!
مطالب قدیمی تر »
