+ اق دکی من اومد

از تاریخ  ١٠ام تا ٢٠ هرماه متنفر بودم . هشت ماه بود موقع تقسیم کشیکها تمام تلاشم رو میکردم که تو اون  ١٠ روز اصلا کشیک نداشته باشم. کشیکهای متوالی پشت سرهم و خسته کننده رو تحمل می کردم که فقط اون ١٠ روز کشیک نباشم. و بعد وقتی اون ١٠ روز میرسید و من مثل تمام اون هشت ماه چشم انتظار میموندم تمام غم دنیا تو دلم سنگینی میکرد و من باز تنها میموندم باز دوره فشرده کشیکها شروع میشد. بدکشیکترین فرد گروه بودم کسی که تا صبح امکان نداشت بتونه بخوابه همه بچه ها دلشون به حالم میسوخت ولی من راضی بودم همین کشیکهای شلوغ کمکم میکرد به غم بزرگی که داشتم، به تنهاییم فکر نکنم...  ماههای اخر اینترنیم ،بخش جراحی، اسفندماه فارق التحصیل میشم.اول بهمن داشتیم کشیک تقسیم میکردیم باز تاریخ ١٠ تا ٢٠ تقریبا مطمئن بودم که نمیاد بغض کرده بودم بازم کشیکهای ۴٨ ساعته وایستم به خاطر کسی که دوستش دارم به این خاطر که شاید اینبار بیاد؟ دیگه حتی ذره ای امید به اومدنش نداشتم... ولی باز هم نتونستم باز هم در اون تاریخ کشیک ننداختم شاید بیاد... الهام محرم غصه های این ٨ ماه من اروم ازم پرسید :هنوز امید به اومدنش داری؟گفتم:من توقعی ازش ندارم... کشیکهامو وایستادم ۴شنبه ،جمعه، شنبه کشیک بودم ،١٠ ام ماه بود ومن بعد از کشیک سخت که تمام شب برفی رو بین اورژانس و بخش سرگردون بودم بالاخره ٧ صبح رسیدم به اتاق ،تا ٧:٣٠ وقت داشتم بخوابم.خوابش رو دیدم ٨ماه بود حتی آرزوی این رو داشتم که تو خواب ببینمش. دیدمش ... ٨ صبح تو کلاس بهش اس ام اس زدم که :خوابتو دیدم...ظهر زنگ زد و  گفت: نرگس تو این تعطیلاتم میرم دنبال بلیط ... میام... من انقدر خسته بودم از انتظار که حتی قدرت خوشحال شدن رو هم نداشتم. میترسیدم از ذوق کردن میترسیدم بشنوم بلیط پیدا نکردم. فردا وقتی تو بخش اروم به الهام گفتم که داره میاد، چنان جیغی کشید و منو بغل کرد که تا ساعتها همه تو بخش ازم شیرینی عروسی میخواستن!

آرش من اومد ، توی همون ١٠ روز اومد ، بعداز ٨ ماه دیدمش، عوض شده، چقدر دوستش دارم، چقدر مرد شده... بااینکه خیلی کوتاه بود ولی همون ٢روز هم برای من بهترین روزها بود. روزهایی خوب. من اون روز تونستم تمام مغازه ها و بازار شهر رو بگردم به همه مغازه ها سرک بکشم  درحالی که یکی کنارم بود مردی که به هرچی که دوست داشتم توجه می کرد حرفهامو می شنید...

حالا من موندم و بازهم دلتنگی... خدایا ممنونتم خدایا میدونم اون من رو نمیخواد با این حال ممنونتم که این فرصت رو به من دادی که تو زندگیم دوست داشتن رو تجربه کنم. خوشحالم که منم میتونم شادی و غم عشق رو درک کنم. شاید زندگی عاشقانه ای نداشته باشم ولی من اوج غم و اوج شادی رو  حس کردم....

 

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها:


+  

تازه انترن شده بودم بابا از اینکه من بیخواب میمونم و شب تا صبح بیمارستانم ناراحت بود دائم میگفت:اخه تو واسه چی اونجا میمونی بیا خونه. کی میفهمه تو نیستی؟اصلا تو اونجا به چه درد میخوری؟ول کن بیا خونه. الکی واسه چی بیدار میمونی؟و....هزار جور سوال دیگه کلی توضیح دادم تا قبول کنه که تو کشیک عنصر مفیدی هستم و باید اونجا باشم و اگه ترک کشیک کنم میفهمن و...

تازه پدر جان با قضیه کشیکهای طولانی کنار اومده بود که یکروز سر شام جریان خرید و فروش کشیکهارو گفتم اینکه بعضی وقتها بچه کشیکهاشونو به بقیه میفروشن وکشیک نمیمونن. پدر جان فوری گفت: برو همه کشیکهاتو تا اخر سال حساب کن خودم همشونو میخرم!!!

اون روز وقتی جلو چشم خودم بابام رو تو اتاق عمل بیهوش کردن تازه فهمیدم چه نعمتی رو خدا بهم داده و من ...

خدایا ازت ممنونم . وقتی عمل موفقیت امیز بود تو همون اتاق عمل به خدام گفتم دیگه ازش چیزی نمیخوام... ولی میدونم بازم تا یه خرده زندگی سخت بشه فوری میرم سراغش...

پ.ن١: دلیل تاخیرم شاید این باشه. تو این ماه فرصت هیچ کاری رو نداشتم . این دو ماه بخشهام خیلی سنگینن و کار و کشیکهاشون زیاد .سعی میکنم تک تک به همتون سر بزنم. فعلا این عذرخواهی رو بپذیرن لطفاقلب

پ.ن٢: چقدر گریه کردم و چقدر این جمله مسخره: خانم دکتر تو چرا؟ تو که دیگه دکتری چرا داری گریه میکنی؟

نمیفهمم مگه دکتر نباید به پدر مادرش وابسته باشه. نباید نگران خانواده اش باشه؟

.......................................................................................................

در زندگی رفتن همیشه رسیدن نیست

اما برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه اسمان باز است

پرواز بیاموز

( دکتر شریعتی )

پ.ن٣: اینروزها زندگیه من همینه.....

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٤
تگ ها:


+ از پزشکی متنفرم!

تو کشیک دیشب دوتا احیا ناموفق بود و دوتا از مریضهامون جلو چشم من بدون اینکه بتونیم کاری براشون بکنیم از دنیا رفتن... پیرزنی که صبح تو ویزیت کلی دعام کرده بود حالا بی جون روی تخت افتاده بود بعد یک و نیم ساعت احیا متوجه گرمی اشکهام رو صورتم شدم هیچوقت موقع شوک دادن اینقدر التماس خدا نکرده بودم که مریضمو برگردونه برام عجیب بود این وابستگی احساسی به مریض... چشمهای خیسم همه چی رو به بچه هاش که ملتمسانه مارو نگاه میکردن لو داد... تحمل نوشتن برگ فوت رو نداشتم رفتم تو حیاط بارون می بارید ناخوداگاه داد زدم خدایا من از این شغل متنفرم خسته شدم... گریه زیر بارون ارومم کرد... دوباره باید برمیگشتم تو اون بخش... یه مریض بدحال دیگه ،یه پیرزن تنها ،یه دختر افسرده، یه پیرمرد با پا درد، اون اقاهه که اصلا حرفمو گوش نمیده و هی تو حیاط یواشکی سیگار میکشه، اون پسر جوون معتاد و... همه منتظرن که دردشونو به من بگن به منی که هیچ کاری نمیتونم بکنم!! خسته ام...

.............................................................................................

بعد چند ساعت خسته برگشتم تو پاویون. چند تا از اینترنهای کشیک بخشای دیگه تو اتاق بودن. در مورد سالهایی که گذشت حرف زدیم اینکه بعد از این میخوایم چی کار کنیم و هرکس رشته ی تخصصی که دوست داره رو می گفت ... یهو متوجه سکوت من شدن پرسیدن چه رشته ای رو دوست دارم. گفتم: من همیشه ارزو داشتم یه مغازه گل فروشی داشته باشم. همه زدن زیر خنده و مسخره ام کردن. گفتم: هرچی بگین باز میگم ارامش اون شغل رو دوست دارم همه مردمی که میان گل فروشی خوشحالن ومیخوان برای عشقشون واسه کسایی که دوستشون دارن گل بخرن.

همه ساکت شدن بعد از چند دقیقه یکی از انترنها گفت: من همیشه ارزو داشتم نقاشی بخونم

دومی گفت: منم دوست دارم بعد از تموم شدن درسم برم تهران موسیقی حرفه ای بخونم

سومی: منم ارزو داشتم یه باغچه کوچیک واسه خودم داشته باشم

چهارمی: من عاشق اشپزی و گل ارایی ام

پنجمی: من میخوام بعد تموم شدن درسم برم کلاس ارایشگری

و من به ارزوهایی که فراموش شده بودن گوش می کردم....

...........................................................................................

میدونم خیلی وقته نیامدم درگیر بیماری و کارهای بابام بودم کلی کشیک داشتم و...

برای بابام دعا کنین

اکسترن

 

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها:


+ اکسیژن

کشیکهای وحشتناک اورژانس بیمارستان امام. تنها مرجع اورژانس استان و استانهای همسایه. ١۵ شب متوالی کشیک و بیخوابی. ولی بهترین خاطرات دوران پزشکی من.

فکر میکنم شب ششم بود ساعت ٣ صبح اقای میانسالی رو با حالت تنگی نفس و دیسترس تنفسی اوردن.احساس کردم داره فیلم بازی میکنه و ادای نفس تنگی رو در میاره ولی نمیشد بر اساس شک وگمان مریض رو درمان کرد.به کمکی گفتم ماسک اکسیژن و پالس اکسیمتر*(( پالس اکسیمتر دستگاهیه برا سنجش میزان اکسیژن بدن وفقط برای تشخیصه و درمانی نیست)) رو بیاره. قبل از اینکه  بتونن ماسک و اکسیژن بیارن اولین کاری که کردم پالس اکسیمتر روبه انگشت سبابه اش وصل کردم.دستگاه اکسیژن رو ١٠٠% نشون داد. دیگه کاملا معلوم شد داره تظاهر به تنگی نفس میکنه. من مونده بودم الان چیکار کنم که مریض اروم بشه که یهو مریض بلند شد روی تخت نشست کاملا اروم شده بودو دیگه تنگی نفس نداشت .

 پرسیدم : چی شد؟حالت بهتر شد؟

گفت: اره این دستگاهو که وصل کردی خوب شدم دیگه راحت نفس میکشم!!!

خنده ام گرفته بود من هیچکاری برای مریض انجام نداده بودم بیمار حتی اکسیژن دریافت نکرده بود. ولی چون با اون دستگاه اشنایی نداشت فکر میکرد درمان دریافت کرده

وقتی  قضیه رو برا همکارا تعریف کردم بازار جک و خنده و خاطرات راه افتاد.بیمار رو بعد از چند ساعت تحت نظر بودن مرخص کردیم .

 ولی بعد از اون روز اگه مریضی میومد که به ساختگی بودن تنگی نفسش شک میکردن همه فوری بهش دستگاه رو وصل میکردن و میپرسیدن: حالا بهتر شدی؟!!

 

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٠
تگ ها:


+  

قانون ١٣ ارسطو: اگه بعد از حمام و خشک کردن موهاتون هوس کنین

 بهش ژل خیس بزنین و به علت نبوغ وافر اشتباهی چسب مو از اون

مردونه هاش بزنین باموجودی فضایی با کله ای سیاه رنگ حاوی چند

دسته چوب خشک چسبناک مواجه میشیننیشخند 

لازمه توضیح بدم که این دسترنج خودمه؟از خود راضیخودتون که میدونین من

سابقه دارمعینک

باورتون میشه دفعه اولی بود که میخواستم ژل بزنم؟یکی به من بگه این

 چسب مو دیگه چیه؟اخه اینا تو خونه ی ما چیکار میکنن؟؟!! نمیگن بچه

 دلش میخواد؟

بدتر اینکه مادر جان گفتن فوری برو موهاتو بشور دختر!! ولی من به علت

تنبلی موهای نازنینم رو نشستم و رفتم بیمارستان کشیک هم ماندم و

 الان موهام عین سیم ظرف شویی خونه مادر بزرگمهنگران 

موهام موقع شونه کردن صدای خرت خرت میدهخنده

پ.ن١: از همه دوستان عزیزم که لطف کردین و روز پزشک رو تبریک گفتین ممنونم. واقعا نمیدونم در مقابل این همه محبت صادقانه ای که بهم دارین باید چکار کنم.فقط ممنون

پ.ن٢: تو اپ قبلی وفای عزیز ازم خواسته بود به این فکر کنم که چند تا دوست دارم؟... وفا جان ممنونم باعث شدی درست به اطرافم نگاه کنم و ببینم دوستام رو . سعی کردم بشمارمشون. زیاد بودن خیلی زیاد...

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٧
تگ ها:


+ عکس

نصفه شب جمعه کشیک ارتوپدی... طبق معمول تصادفیها یکهو ریختن تو اورزانس. یک پسر موتورسوار با موتور رفته بود خورده بود به دیوار!! و لت و پار با ٦نفر همراه اومدن به نظرم هردوپاش شکسته بودن چندتا عکس نوشتم

 گفتم:ببرین ازش عکس بگیرین

همراه: حاج خانم(منظورش منم)!! ایناهاش عکس داره

من : کو؟

همراه مریض روی میزم یک عکس٦*٤ از مریض گذاشت...

من خسته بی خواب حاج خانم: تعجبآخکلافهخندهقهقهه

صدای قهقهه من اورزانس رو ساکت کرد...

پ.ن:دیگه عادت کردم برا مریضها کلی زحمت بکشم کار کنم درمانشون کنم و انها بهم

 بگن حاج خانم. خانم پرستار و حتی هوی خانم....

اکسترن سابقنیشخند

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦
تگ ها:


+  

با توام، با تو، خدا

یک کمی معجزه کن چندتا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

***

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر امده ای

دوست فسمت شده است

***

با توام، با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هرجا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

***

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

***

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

 ببر این دل را

دنبال خودت    

 

    "عرفان نظراهاری"

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳٠
تگ ها:


+ دیکلوفناک تراپی

ساعت یک و نیم نصف شب بهم زنگ زدن که چه نشستی مریض طپش قلب داره !!بدو

بیا! فوری رفتم بخش. خانم افسرده ای بود که استاد از سر ناچاری بستری اش کرده بود

 بعد از کلی سوال و معاینه فهمیدم فقط حوصله اش سر رفته و دلش گرفته لیست بلند

بالای داروهای ضد افسردگی که مصرف میکرد اجازه نمیداد داروی دیگه ای بهش بدم.

اخرش پرسیدم:چرا نمی خوابی؟

_پادرد امونم رو بریده بیچاره ام کرده چند ساله این درد رو دارم شبها نمیذاره بخوابم.

هروقت میرم پیش دکترغ (استادمون) میگه ارتروزه و...

پرسیدم:داروهای ارتروزت چیه؟

_ داروهاش اصلا اثر نمیکنه. نیاوردم

کلافه شده بودم گفتم: برات دارو مینویسم دردت کم بشه بتونی بخوابی

ازدادن مسکن خوراکی هم به خاطر تداخل دارویی میترسیدم. تو برگ دستورات یک

 شیاف دیکلوفناک نوشتم و به پرستار دادم....

صبح وقتی با استاد برا ویزیت وارد اتاق همون مریض شدیم داشت میخندید. استاد

پرسید:حاج خانم حالت چطوره؟

گفت:امروز خوبم. خدا پدر خانم دکتر رو بیامرزه من دیشب تونستم بخوابم طپش قلبم

 خوب شد!!!!!! پام هم دیگه درد نمیکنه داروش معجزه کرد و ...

دکتر با تعجب: کدوم خانم دکتر؟

من: اقای دکتر منو میگن

_مگه چی دادی بهش؟

_شیاف دیکلوفناکنیشخند

_خنده برا طپش قلب؟

_اخه داروی دیگه ای نمی تونستم بهش بدم احساس کردم اگه دردش کم بشه شاید

 اونم خوب بشه

استاد:افرین جوان (تکه کلام استادمونه)

استاد رو به مریض: امروز مرخصی برات دارو مینویسم 

مریض: دکتر اگه از داروهای خانم دکتر مینویسی بنویس وگرنه دواهای تورو نمیخوام

نسخه رو بده خانم دکتر!بنویسه!!

من:استرسخجالت

استاد: بیا جوانخنده

پ.ن١: من عاشق استادم خیلی مهربون و اقاست. خیلی هم نازه صورتش پره مو تا

چشماش ریشهزبان

پ.ن٢: دیروز موقع صحبت با اق دکی وقتی قضیه ماشین رو گفتم گفت:فاصله مون زیاده

وگرنه اگه اونجا بودم ازت یه شیرینی حسابی میگرفتم . در اون لحظه دلم میخواست داد

 بزنم : د بی انصاف خوب بیا . مگه چی میشد وقتی تهران اومده بودی اینجا هم

میومدی؟... نگفتم....

اکسترن 

 

 

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٦
تگ ها:


+  

هیچوقت فکر نمیکردم برگردوندن یه مریض انقدر لذت بخش باشه.در مراحل احیا

 مریضهای زیادی شرکت داشتم ولی این یکی فرق داشت مریض تخت خودم بود و

احساس مسولیت زیادی نسبت بهش داشتم.خیلی بدحال بود.

دیروز صبح وقت خسته و بی خواب از کشیک شب قبل و بعد از گزارش صبحگاهی که به

جمیع اساتید داده بودم(کلی استرس کشیدم ولی خدارو شکر خوب تونستم جواب

سوالها رو بدملبخند) تا وارد بخش شدم پرستار گفت: خانم دکتر مریضت ارست کرده دارن

 احیاش میکنن فوری دویدم تو اتاق همه جمع شده بودن و یکی از اکسترنها داشت

ماساز قلبی میداد اصلا بلد نبود چیکار کنه. داد زدم اقای دکتر بیا پایین... وقتی بعد از ٢٠

 دقیقه حس کردم داره کم کم به احیا پاسخ میده متوجه درد شدید استخوانهای دستم

 شدم.جام رو با یه اقای انترن عوض کردم کم کم رنگ لبها و ناخنهاش داشت برمیگشت

 یکی از کمکی های بخش گفت:خام دکتر اگه این مریض نمیره بین این همه ادم فقط تو

 بودی که برگردوندیش.مریضم زنده موند باورم نمیشد.این حس رو با هیچی تو دنیا عوض

نمیکنم.

خدایا ممنونتم.خدایا ممنونم که کمکم کردی ممنونم که بهم اعتماد به نفس

دادی ممنونم که باعث شدی به دنیا برگرده که میدونم این حس اعتمادی که همراهان

 مریضم بهم دارن حس احترامی که تو بخش به من دارن همه به خواست توست.

 

پ.ن١:دوروزه از درد شدید انگشتام نمیتونم بخوابم.احتمالا دچار شکستگی استخوان مچ شدم.خیلی نازک نارنجی امخجالت

پ.ن٢:وای چقدر از خودم تعریف کردم! اخه من به شدت دچار کمبود محبت شدم!!

یکی از اقایون انترن بعد از احیا بهم گفت: ای ول به غیرت تو که از تمام پسرهای اون

جمع بهتر ماساز دادی بقیه داشتن نازش میکردن.

 آآآآآآآآآآی چسبید آی حال کردمنیشخندولی دیگه واقعا باید برم پیش روانپزشک این همه عقده تعریف واقعا خطرناکهچشمک

اکسترن

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٠
تگ ها:


+ بدون شرح!!

منتظر فیلم اخر شب هستیم تلویزیون اگهی پخش میکنه.اگهی پوشک مای بی بی.

دوتا نوزادکارتونی یک دختر و  یک پسر از پشت پنجره دارن باهم در مورد پوشکهاشون

 صحبت میکنن...بعد از تعریف از پوشکهای جدید. پسره میگه :با پوشک چیک چیکی

مای بی بی دیگه ادم میتونه مثل یه مرد سرشو بالا بگیره !!!!!!!!!!خنده

پ.ن: قضاوت مردانگی با پوشک؟!!!

اکسترن

 

نویسنده : دکتر جون ها ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٩
تگ ها: